![]() |
![]() |
|
| غزل امروز |
|
اسم تو دائم بر زبانم با شد اما سکته بریزد در بیانم/ با شد اما در روسری آبی ات گل دسته کردی! تا عطر آن در آسمانم باشد اما من زیر نور چشم تو راحت ترم نه وقتی که پلکت سایبانم باشد اما گنجشک های سینه ات غمگین نشستند این حس درون من گمانم باشد اما غربت همیشه جاده می ریزد به پایم اما تو می خواهی بمانم/ باشد اما... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|