![]() |
![]() |
|
| غزل امروز |
|
اوساختار نحوی من را به هم زده دهلیز های شعریِ... ( کاما ) به هم زده رنگین کمان ِ بسته ی آن چشم های تو اوضاع را در عالم بالا به هم زده چشمات توی خلقت خود دست برده اند اشکات رود های جهان را به هم زده انگار شعله های تُویِ دخترانه را دستان بکر حضرت سودابه هم زده این بطری پری که به شعرم رسیده است جو را میان ماهی و دریا به هم زده دستم به دور گردن این واژه های مست ذهن مرا تولد ودکا به هم زده حالا که گیج می خورم و مست می روم توی سرم صدای پرنده ست می روم- من را جنون آنی رویا به هم زده دارم از این کُریدور بن بست می روم یادت مسیر ذهن مرا یا به هم زده یا من بدون خاطره از دست می روم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 6:24 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|