![]() |
![]() |
|
| غزل امروز |
|
زدی به جاده و به کوه و کافه های دم دست مگر رها شوی از این قیافه های دم دست همیشه دور و برت داس روز مرگی هابود و خانه ای که پر است از کلافه های دم دست کسی رسید که آتش بیار معرکه ات شد رها شدی وسط جشن با فه های دم دست تو مرده ای ! سبب خیر این اهالی هستی: یکی که کم شود از این اضافه های دم دست تو مرده ای بکشان سمت برگ ذهن خدا را و روی او بکش از این ملا فه های دم دست |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|