تبليغاتX
پرانتز
غزل امروز

 

چقدر حوصله کردی در انتظار خودت
درون این کت و شلوار سوگوار خودت
چرا به لختی جنگل ضمیمه ات نکنند
که برگ زورکی آوردی از بهار خودت
درو شدی وسط این گل جهنمی و ...
شدی دو شاخه گلایل سر مزارخودت
نه ، فکر کوفتی تو دوباره زد به سرش
و پیک بعدی ودکا ، به افتخار خودت-
کتاب بسته ی شب را ورق ورق کندی
 چقدر زل بزنی هی  به این ستاره ، خودت -
 درست شکل خودت بود   ها کسی می گفت :
 چقدر پیرشدی ، پیر از انتظار خودت

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 

غم ات خلاصه اي از خنده ی مونالیز است
اگر چه بخت من و گیسوان تو گویاست
شب از دو نرگس شهوانیت پدید آمد
به یمن سایه ی آن روسری است ، شب یلداست
و شمع شخصی پروانه های شعر توام
توئی که شهوت زرهای دامنت پیداست
جهان چه بود به جز چند نقش تکراری
خدا ، فرشته ، خدا ، هی خدا و هی کاماست
 بیا و باز به این سیب کال گاز بزن
 که سهم ما ، من و تو بیشتر    از این دنیاست
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 

 

و آب روشنی از باغ یک پیانو گذشت
جهان که نت شده هي ، پاک از سرتو گذشت
خدای رهبر ارکستری از نفس ها بود
شبی که دست من از دکمه های مانتو گذشت
و یک پرنده که آوازه خوان خلقت شد
و این پرنده فقط با تو خوب خواند و گذشت
نه ما  که به هم ممنوعه ایم برگ شدیم
و مرگ پشت دری  باز با دو کادو گذشت
خدا شکسته ، خدا مست بود ، یادت هست
که از کنار تو ، من     بی خیال هر دو گذشت
شبی که روی همین شانه هام برگ شدی
شبی که لعنتی آب از سر من و تو گذشت

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 

سنگی بر این درخت که مستقبل بعید
هر اره شب به پای ثمرهاش می تکید
Yes , all is fair in wer and leve

حالا حنای گیس تو هم شعر های بید
تا بيت هاي لعنتي من رخنه می کند
تا بیت گیسوان تو   تا شعر می ورزید...

هی ،  واژگان روسپی کوچه های مست
لطفا مسیر لخت غزل را سپور شید!
سنگی بر این درخت که برگ و بار هات
سنگی بر این درخت که مستقبل بعید


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 

 

 

 

 

 

 

 وگیره خورد به آن بندهای روی درخت
 و شد تکیده ترین پای آبروی درخت
طنابهای بلندي درست خواهم شد
فقط به اذن تو از نازکای موی درخت
من از قرینه لفظی که حذف تر شده است
به زیر سایه این پری یکان توی درخت
منی تمام خودش را کشید بالاتر
در آسمان نگاهت ، درست آنسوی درخت -
 نشانده بود زمین را میان جاری سن
و گیره خورد و به آن بندهای روی درخت


+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 
 

 

هر فصل بهشت زرد بنشبند کاش

باخود به نبرد و درد بنشیند کاش

مانند من و تو  ماکه بیچاره شدیم

او هم به زمین سرد بنشیند کاش

 

 

 

خوبی تورا پلنگ می بیند

خورشید پریده رنگ می بیند

گفتم چقدر ماه شدی   گفتی:

چشمان شما قشنگ می بیند

 

 

تا توی قمار زندگی باختم ات

از خورد و خوراک و خواب انداختم ات

امشب چقدر بزرگ و آقا شده ای

ای دل تو مرا ببخش       نشناختم ات

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 
بر اندام تمام باد ها پوشانده ام پیراهن تو

و گندمزار  گندمزار می سوزم درون خرمن تو

پری بانو  !  جهنم زار را می کاشتی درون این من و      من

درختی شعله ور در باد ....      اما عاشق جنتلمن تو

چه لب هایی به لب های هراسان کدامین شعر می دادی

که می کاوم خودم را در تن دوزخ     غزل را در تن تو

از این عصیان بگیران ماهی ام را و در آغوشت بمیران

نه از دست تو خواهد رفت     خواهد رفت این من    این من تو

تو آنجا زیر کوهستان پر برف تن ات آتشفشانی ست

من اینجا توی گندمزار می سوزم         درون خرمن تو

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط اصغر کرمشاهی | 

 

 

 

 

وتو    بالای بلا سازه دل چنگیزی

مست، از خون خدا باده زمین می ریزی

پیش مرگ غزل چشم سیاهت مینا

این غزل های پر از حادثه ی پائیزی

آه مینا که شکستی دل مغرور مرا

تا شدم حل لبانت چه لبا-لب - ریزی

ها گلم ، مونس صد ساله ی من پیرشوی

در رگ شعر مني، مست ترین می خیزی

مست این نی نی چشمان توام ها مینا

تا کی از خون خدا باده زمین می ریزی ؟!

 

 

 

 

 

 

 

باغی که پیش مرگ تبرها تکیده بود

زخمی ، تمام فاصله ها را دویده بود

پائیز تا کنار حنای حیاطمان

همپای گیس دخترکان قد کشیده بود

یک جانی از میان تب برزخ رمان

با اره گیسوان غزل را بریده بود

تاریخ کودتای تبر خورده های شهر

دی ماه را به دور خدایان تنیده بود

حالا تمام شد غزل سالهای بعد

مردی که پشت فاصله ها داغ دیده بود

 

 

 

 

 

 

و او برهنه وزغ توی آب می افتد

مگس جنازه ای از التهاب می افتد

فقط لبان تو با شیر گرم می صرفد

و بیت بعد قلم از شتاب ، می افتد

و بعد، شاعر هذیان پریده ای هستم

که بی خیال تو در رختخواب می افتد

درست ، یک دو ، سه بیتی به من كشي مانده

که بندی از وسط یک کتاب ، می افتد

و اتفاق گره می خورد مرا تا سقف

و من ،برهنه وزغ توی آب می افتد

 

 

 

 

 

 

 

نقطه ی گنگ و مبهمی داری

گنگ در آسمان چشمانت

نقطه ای آن چنان که برمودا

راست می شد میان چشمانت

چشم هات آن دو کولی شرقی

می برندم که توی قربانگاه

باز هم قصه من و ودكا

باز هم بی خیال اکرا نگاه

بارها روی سقف پلکانت

روی یک پلکان بی بر گشت

بارها نعش شعر را بردم

آخر این پلان بی برگشت

بارها روی جاری دستت

مانده بوديم در صف اورژانس

مثل یک بچه ای سر راهی

بارها اکِ هی بخشکی شانس

...........................................

 

 

 

 

 

 

 

 

من از تریبون این شعرها که مال تواند

من این پرنده ی کوچک که با صدای بلند ...

تو هم که جمله معترضه کاملی غزلک

تو هم که نحو مرا ها شکسته ای یک چند

که از هواکش این شعرها به هئیت ماه

که نشت می کند از سقف آسمان هی بند-

ببند ! بسته ام این ساک روسپی را ها

و مرگ صبح سحر می خورد مرا پیوند

به جای هر چه پرنده است نقطه چین بگذار

توئی که نحو مرا هم شکسته ای یک چند

 

 

 

 

 

 

 

دو تا پرنده چه آوازه خوان چه آماتو

ر سرود خشم مقدس– گلوی یک ته پر

و در ادامه ی دن کیشوتی که من باشد

شروع یک غزل تازه یک گروه کر

به موجب این شعر پرنده ها آزاد

پرنده های جوان با گلوی بی سانسور

دوباره خل شده ام قطعنامه های عزیز !

به هر چه نفرت میز همیشه ها در خور

و در ادامه ی هر شاعری که من باشد

به خانه برگرد ای جنگجوی آماتور !

 

 

 

 

 

 

 

به خانه مان اگرآورده ای نیاگارا

سرود زنده ای از رودهای دنیا را

که صبح تازه تری سیب ها طلوع شوند

و آسمان که پر از رازهای آدم ها-

درون رو سری ات تا جوانه خواهد شد:

تو حرف می زنی و شعر می شوی در ما

تو شعر تازه ای از دست هات ارائه بده

دو تا پرنده ی دریائی اند از حالا

كه سمت هیچ کجا می برندمان در شعر

به سمت هیچ کجا می برند مان ، حوا -

نه گیسوان تو زیبا تر از نیاگاراست

و شاعری که هل اش داده اند دررویا

روانی است

 

 

 

 

 

 

 

 

تمام شد رل كم رنگ باغ در پاییز

جوانه های تقارن درون این دهلیز

درون ما، دو کبوتر شدند سنگی تر

(و ما به آزادی فکر می کنیم) و نیز -

به گیسوان تو در ناگهان باداباد

به شعر ها به همین چیزهای خرده زیر

اگر چه در اپرائی که باد می خوانم

شروع می شوی از این بهار الکل خیز

ملخ ، ملخ – شبی از نطفه های نا معلوم

به شعر می زنی و حرف می زنی با میز

(و ما به آزادی فکر می کنیم) و ما

جوانه های تقارن درون این پائیز