![]() |
![]() |
|
| غزل امروز |
چقدر حوصله کردی در انتظار خودت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
غم ات خلاصه اي از خنده ی مونالیز است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:18 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
و آب روشنی از باغ یک پیانو گذشت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:15 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
سنگی بر این درخت که مستقبل بعید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:12 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
وگیره خورد به آن بندهای روی درخت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 12:9 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
هر فصل بهشت زرد بنشبند کاش باخود به نبرد و درد بنشیند کاش مانند من و تو ماکه بیچاره شدیم او هم به زمین سرد بنشیند کاش
خوبی تورا پلنگ می بیند خورشید پریده رنگ می بیند گفتم چقدر ماه شدی گفتی: چشمان شما قشنگ می بیند
تا توی قمار زندگی باختم ات از خورد و خوراک و خواب انداختم ات امشب چقدر بزرگ و آقا شده ای ای دل تو مرا ببخش نشناختم ات |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 8:44 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
بر اندام تمام باد ها پوشانده ام پیراهن تو
و گندمزار گندمزار می سوزم درون خرمن تو پری بانو ! جهنم زار را می کاشتی درون این من و من درختی شعله ور در باد .... اما عاشق جنتلمن تو چه لب هایی به لب های هراسان کدامین شعر می دادی که می کاوم خودم را در تن دوزخ غزل را در تن تو از این عصیان بگیران ماهی ام را و در آغوشت بمیران نه از دست تو خواهد رفت خواهد رفت این من این من تو تو آنجا زیر کوهستان پر برف تن ات آتشفشانی ست من اینجا توی گندمزار می سوزم درون خرمن تو |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 8:16 بعد از ظهر توسط اصغر کرمشاهی |
|
|
وتو بالای بلا سازه دل چنگیزی
مست، از خون خدا باده زمین می ریزی
پیش مرگ غزل چشم سیاهت مینا
این غزل های پر از حادثه ی پائیزی
آه مینا که شکستی دل مغرور مرا
تا شدم حل لبانت چه لبا-لب - ریزی
ها گلم ، مونس صد ساله ی من پیرشوی
در رگ شعر مني، مست ترین می خیزی
مست این نی نی چشمان توام ها مینا
تا کی از خون خدا باده زمین می ریزی ؟!
باغی که پیش مرگ تبرها تکیده بود
زخمی ، تمام فاصله ها را دویده بود
پائیز تا کنار حنای حیاطمان
همپای گیس دخترکان قد کشیده بود
یک جانی از میان تب برزخ رمان
با اره گیسوان غزل را بریده بود
تاریخ کودتای تبر خورده های شهر
دی ماه را به دور خدایان تنیده بود
حالا تمام شد غزل سالهای بعد
مردی که پشت فاصله ها داغ دیده بود
و او برهنه وزغ توی آب می افتد
مگس جنازه ای از التهاب می افتد
فقط لبان تو با شیر گرم می صرفد
و بیت بعد قلم از شتاب ، می افتد
و بعد، شاعر هذیان پریده ای هستم
که بی خیال تو در رختخواب می افتد
درست ، یک دو ، سه بیتی به من كشي مانده
که بندی از وسط یک کتاب ، می افتد
و اتفاق گره می خورد مرا تا سقف
و من ،برهنه وزغ توی آب می افتد
نقطه ی گنگ و مبهمی داری
گنگ در آسمان چشمانت
نقطه ای آن چنان که برمودا
راست می شد میان چشمانت
چشم هات آن دو کولی شرقی
می برندم که توی قربانگاه
باز هم قصه من و ودكا
باز هم بی خیال اکرا نگاه
بارها روی سقف پلکانت
روی یک پلکان بی بر گشت
بارها نعش شعر را بردم
آخر این پلان بی برگشت
بارها روی جاری دستت
مانده بوديم در صف اورژانس
مثل یک بچه ای سر راهی
بارها اکِ هی بخشکی شانس
...........................................
من از تریبون این شعرها که مال تواند
من این پرنده ی کوچک که با صدای بلند ...
تو هم که جمله معترضه کاملی غزلک
تو هم که نحو مرا ها شکسته ای یک چند
که از هواکش این شعرها به هئیت ماه
که نشت می کند از سقف آسمان هی بند-
ببند ! بسته ام این ساک روسپی را ها
و مرگ صبح سحر می خورد مرا پیوند
به جای هر چه پرنده است نقطه چین بگذار
توئی که نحو مرا هم شکسته ای یک چند
دو تا پرنده چه آوازه خوان چه آماتو
ر سرود خشم مقدس– گلوی یک ته پر
و در ادامه ی دن کیشوتی که من باشد
شروع یک غزل تازه یک گروه کر
به موجب این شعر پرنده ها آزاد
پرنده های جوان با گلوی بی سانسور
دوباره خل شده ام قطعنامه های عزیز !
به هر چه نفرت میز همیشه ها در خور
و در ادامه ی هر شاعری که من باشد
به خانه برگرد ای جنگجوی آماتور !
به خانه مان اگرآورده ای نیاگارا
سرود زنده ای از رودهای دنیا را
که صبح تازه تری سیب ها طلوع شوند
و آسمان که پر از رازهای آدم ها-
درون رو سری ات تا جوانه خواهد شد:
تو حرف می زنی و شعر می شوی در ما
تو شعر تازه ای از دست هات ارائه بده
دو تا پرنده ی دریائی اند از حالا
كه سمت هیچ کجا می برندمان در شعر
به سمت هیچ کجا می برند مان ، حوا -
نه گیسوان تو زیبا تر از نیاگاراست
و شاعری که هل اش داده اند دررویا
روانی است
تمام شد رل كم رنگ باغ در پاییز
جوانه های تقارن درون این دهلیز
درون ما، دو کبوتر شدند سنگی تر
(و ما به آزادی فکر می کنیم) و نیز -
به گیسوان تو در ناگهان باداباد
به شعر ها به همین چیزهای خرده زیر
اگر چه در اپرائی که باد می خوانم
شروع می شوی از این بهار الکل خیز
ملخ ، ملخ – شبی از نطفه های نا معلوم
به شعر می زنی و حرف می زنی با میز
(و ما به آزادی فکر می کنیم) و ما
جوانه های تقارن درون این پائیز
|